بديع الزمان فروزانفر
48
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
مىتازد بىخبر كه قضاى بد براى او چه تعبيه ديده است . وقتى زرگر مىرسد بتوصيهء حكيم دختر را به دو مىدهند ولى حكيم در نهان شربت بخورد زرگر مىدهد تا او لاغر و زشت مىشود و آتش عشق كنيزك فرو مىميرد چنان كه نتيجه و پايان عشقهاييست كه برنگ و صورت تعلّق گرفته است . مرد زرگر سرانجام جان سپرد ولى پيشتر دانسته بود كه دشمن جان او چيست و چرا او را كشتهاند ، اين زمينه بمولانا فرصت مىدهد تا در بارهء جزاى عمل سخن گويد به صورتى كه كمتر نظير آن متصوّر مىشود . زوال عشق كنيزك را مولانا دليل مىگيرد كه عشق مادّى پايدار نيست زيرا معشوق خود از دوام و بقا بهرهاى ندارد پس آدمى بايد بدان زندهء پايدار و حىّ لا يزال عشق ورزد كه هر دمش زندگى تازه و نو مىبخشد و اگر چه حق مستغنى است ولى كريم نيز هست و اتّصال ما به دو امكان دارد چه با كريمان كارها دشوار نيست . قتل زرگر مشكلى پديد مىآرد كه چگونه پادشاهى برخوردار از ملك دين ، به تلف نفس راضى مىگردد و اينجاست كه مولانا بحث مفصّلى در تفاوت عمل مرد كامل و مردم ناقص مىكند ، بحثى كه در مثنوى بارها پيش آمده است ، بعقيدهء مولانا زشتى و زيبايى عمل بسته به نيّت و غرض است ، هر جا كه نيّت و غرض مقرون بمصلحت باشد ، عمل مستحسن است و هر جا كه نيّت و غرض ، دور از مصلحت و با مفسده همراه باشد آن عمل زشت است و ازين رو كشتى شكستن و غلام كشتن از خضر بحقيقت پسنديده بود هر چند كه اوّلين تضييع مال غير و دومين قتل نفس محترمه بود و باز مثل مىزند به عمل حجامتگر كه زخم بر پشت طفل مىزند و خونش را مىمكد ولى مادر طفل كه نظر بر مصلحت دارد شاد كام است و مانند طفل گريه نمىكند . و سبب آنست كه مرد كامل به حكم وحى و الهام عمل مىكند و نه از روى